
تبلیغات


![]()
یکبار دیگر
من رشته هارا پنبه کردم
در خود فرو رفتم به خود باز آمدم ، باز
دیدم در آنجائی که بودم ایستاده ام .در خواب بودم :
دیوارها ، دروازه های بی کلون بود
فرسنگها ، از عقل تا مرز جنون بود .
بیدار هستم :
دروازه ها ، دیوار چین است
هر گام ، از خورشید تا قعر زمین است .
در خواب بودم ؟
بیدار هستم ؟
۱۲-۳-۴۱
تهرانفریدون ایل بیگی
یه سلام دوباره به همه ی دوستای گلم و یه معذرت خواهی دوباره !
اومدم ولی با تاخیر زود باید برم از این بابتم خیلی شرمنده و ناراحتم و یه تشكر ویژه بابت نظرای
پر لطفتون !
یه متن گذاشتم كه خودم خیلی دوسش دارم و امیدوارم كه شما هم خوشتون بیاد !
...................................................................................................................

دو
نفر بودیم . شانه به شانه ی هم دیگر . رفتیم . در سکوت . بن بست بود .
تاریک تاریک .
اولین بارمان حساب می شد . هر دو . می ترسیدیم . آرام دستش
را گرفتم . نبضش به تندی
می زد . نگاهش کردم . به لبانم خیره مانده بود .
سلام
اجازه می خوام اول بابت غیبت تقریبا طولانیم عذر خواهی كنم این روزا نه حالو روزه خوشی دارم
نه وقت زیادی !
فكر كنم از این به بعد هم دیر به دیر به وب سر بزنم ولی سعی می مكنم آپم بكنم !
یه معذرت خواهی دیگه از همه ی دوستانی عزیزی كه لطف می كنن و نظر می دن می كنم چون
من خیلی خیلی كمبود وقت دارم واقعا مشكله بخوام به نظرا جواب بدم قول می دم در اولین فرصت
به همه جواب بدم و از خجالت خوبیهاتون در بیام !
الانم یه قطعه شعر دیگه از حسین پناهی می زارم كه امیدوارم مثل شعر قبلی ازش استقبال
بشه !
دوستدار همیشگیه شما - افشار 
در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پایوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

زمستون بود .
سر قبر تو همه پچ پچ کنان زیر گوش همدیگه با بخار دهانشون
میگفتن پس کوش؟ اینهمه ادعای عاشقیش رو داشت! پس کوش؟ سر قبرشم نیومد!!
همه که رفتن دنبال نهار، از پشت درختا اومدم کنار قبرت
نشستم.
فردا صبح که خانوادت اومدن سر قبرت دیدن من مچاله شده کنار
قبرت در حالی که لبخند یخی روی لبم بود خوابیدم.
همه زدن توی سرشون و شیون و زاری کردن.
هه! این آدما چقدر احمقن!! از اینکه من و تو در بهشت باهم
قدم میزنیم و میخندیم حسودی میکنن و از اینکه جای ما نیستن میزنن توی سر و
کلشون...!
احساس سر گیجه می كنم . . . !

روی برفها زمین خوردم. چشمهایم بسته شد به سختی از جا بلند شدم.
سرم پایین بود. دستی كیفم را به طرفم اورد: خانوم؟! نگاهم كرد
نگاهش كردم چه قدر انسان بود. فقط چشمایش را می دیدم.
انگار چشم نبود دنیای محبت بود. ارزو هایم را در ان دنیا دیدم.
به هم خیره شدیم. چند دقیقه گذشت. و نفهمیدم ونفهمید.
لبخند زد. لبخند زدم. حس كردم دوستم دارد.
حس كردم دوستش دارم. حس كرد دوستش دارم.
كیف را از دستش گرفتم كه دیدم دستهایش سیاه است.
دستهایش.... واكسی بود. حالا فقط چشمهایش را نمی دیدم.
لباسهایی سیاه و سر و صورتی واكسی و سیاه تر روبه رویم
ایستاده بودند. نگاهم و لبخندم را پس گرفتم. كوشید توضیحی بدهد.
جلوتر امد. عقب رفتم. در نگاهش هنوز محبت بود. در نگاه من دیگر نه.
دیگر او حق نداشت مرا دوست بدارد.
خانه می رفت
با كیف
و با كلاهی كه بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
دعوا كردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش كیفش را زیر و رو می كرد
به دنبال آن چیز
كه در دل پنهان كرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده كتاب هندسه اش
و خندیده بود
فاحشه به خانه بازگشت..با غمی بزرگ..با دلی سرد 
رنجیده از شهوتی خاموش..خسته از کردار..خسته از لمس
بیگانه..خسته از تکرار....مشتری امروز اغوشش کسی بود که
سالها پیش از عشق برایش گفته بود..امروز بکارت روحی خود را
از دست داد..!تصمیمش را گرفت؟....فردا اغوشش بسته خواهد ماند؟

و چه قدر دشوار است درك پوچی در نگاه خیره تو....

هی كه چه بی قراری میكنند این چشمانم! چه بیقراری میكند این بقض! چه بی قراری میكند این دلم
تمام این روزهای ماه انگار منتظر امدن كسی باشد. ونیامدنت مهر محكمی است بر دهان تمامی
وجودم
همین دیروز بود كفشهایم خودشان راه افتاده بودند كه بیایند پیشت منم پا برهنه در خیابان دنبالشان
می دویدم.
از انها خواستم كه اینقدر سر به هوا نباشند گفتمشان كه تو نمی ایی دیگر باید بی تو بودن را یاد
بگیرند
گفتم بهشان كه رفتی سفر....و من از تو خیلی دورم....گفتم نمی توانیم بیایم پیشت....میدونی گولشان
زدم....
دلم نیامد كه به انها بگویم كه دیگر مرا نمی خواهی طفلی ها اگر میشنیدن از غصه دق می كردند
با هم باز گشتیم سمت خانه بی هیچ نشانی از جای پایی...!!
درحالی که سیگاری روشن کرده بود آمد و روی پل ایستاد. فکر کرد چرا سیگار میکشد،نفهمید. فکر کرد چرا روی پل ایستاده،نفهمید. چند لحظه بعد او دیگر هیچ چیزی را نمیفهمید...
کودک
می گریست . از پسر همسایه باخته بود . مادرش و مادر پسر همسایه به او می
خندیدند . یاد کودکی اشان افتاده بودند . کودک اما نمی فهمید که چرا کسی
به فکر غم او نیست . شاید غم او زیاد از حد کوچک بود . شاید بزرگ ترها
برای نخندیدن به غم های بزرگ تری احتیاج داشتند . در اندوه این فکر دلش
بیشتر شکست . گریه اش شدیدتر شد ... مادر رنجید . نگران شد . دیگر نخندید . کمی بیشتر به یاد کودکی اش افتاد . غمش بیشتر شد ...